تبلیغات
روانشناسی موفقیت



روانشناسی موفقیت


.:: آخرین مطالب ::.

عنوان تاریخ
لقمان دوشنبه 6 مرداد 1393
بی تلاشی آقایون در فهمیدن خانوما! شنبه 4 مرداد 1393
یک تست ساده و جذاب :) جمعه 3 مرداد 1393
۱۰ چیزی که زن‌ها درمورد مردها تنفر دارند پنجشنبه 2 مرداد 1393
۱۱ چیزی که باید به خاطر آن ها خو دتان را ببخشید... چهارشنبه 1 مرداد 1393
من می توانم... دوشنبه 30 تیر 1393
برداشتن محدودیت پنجشنبه 10 مرداد 1392
میلاد موعود مبارک دوشنبه 3 تیر 1392
نیایش جمعه 17 خرداد 1392
بیائیم نخندیم . . . جمعه 20 اردیبهشت 1392
کلمه ها چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392
لحظاتی تا مرگ پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392
حسرت های در حال مرگ یکشنبه 1 اردیبهشت 1392
تفاوت آدم ها شنبه 24 فروردین 1392
زمانی برای خوشبختی! شنبه 17 فروردین 1392

صفحات

موضوع: زندگی ،

بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر "اگزوپری" (آنتوان دو سنت‌اگزوپری) را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازی ها جنگید و كشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری كرده است. در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانان حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد می نویسد :"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم. جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آن ها كه حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم و با دست های لرزان آن را به لب هایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟" به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دل های ما را پر كرد. می دانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخند شكفت. سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همان جا ایستاد و مستقیم در چشم هایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به این كه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود ...

پرسید: "بچه داری؟" با دست های لرزان كیف پولم را بیرون آوردم و عكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم :" اره ایناهاش" او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آن ها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشم هایم هجوم آورد. گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند. چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آن كه كه حرفی بزند قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد! نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آن كه كلمه ای حرف بزند!

یك لبخند زندگی مرا نجات داد!


بله لبخند بدون برنامه ریزی؛ بدون حسابگری؛ لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست.

ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم. لایه مدارج علمی و مدارك دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و این كه دوست داریم ما را آنگونه ببینند كه نیستیم.

زیر همه این لایه ها من حقیقی و ارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این كه آن را روح بنامم من ایمان دارم كه روح های انسان ها است كه با یكدیگر ارتباط برقرار می كنند و این روح ها با یكدیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكی هم به خرج می دهیم ما از یكدیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوایی ما می شوند.

داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است که آدمی به هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به یك نوزاد این پیوند روحانی را احساس می كند. وقتی كودكی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسان را پیش روی خود می بینیم كه هیچ یك از لایه هایی را كه نام بردیم روی من طبیعی خود نكشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه ای به ما لبخند می زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ می دهد.

به قول ویکتور هوگو که می گوید:

لبخند کوتاهترین فاصله بین دو نفر است و نزدیک ترین راه برای تسخیر دل ها. انسان تنها آفریده ای است که می تواند بخندد، پس لبخند بزن دوست من.




برچسب ها: آنتوان دو سنت‌اگزوپری ، شاهزاده كوچولو ، لبخند ، ویکتور هوگو ،

ارسال به: 

...

نویسنده : فاطمه
پنجشنبه 30 دی 1389



امکانات


این صفحه را به اشتراک بگذارید

www.fatyjo0on.myblog.ir
آمار بازدید
  خوش آمدید
نویسندگان:

آمار بازدید
  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :

وضعیت وبلاگ :
  • تعداد کل مطالب :
  • رنک گوگل :
  • آی پی شما :

آخرین بروزرسانی

تبلیغات