| عنوان | تاریخ |
| حذفیات زندگی | جمعه 29 اردیبهشت 1391 |
| كاوش شادی(2) | چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 |
| چند كلمه از بزرگان در مورد زن | جمعه 25 فروردین 1391 |
| سپاس | چهارشنبه 9 فروردین 1391 |
| سال 1391 مبارك | دوشنبه 29 اسفند 1390 |
| آموختم.... | جمعه 19 اسفند 1390 |
| كاوش شادی(1) | چهارشنبه 10 اسفند 1390 |
| مسائل شگفت انگیز | دوشنبه 10 بهمن 1390 |
| دور اندازی | یکشنبه 2 بهمن 1390 |
| پافشاری(2) | شنبه 24 دی 1390 |
| پافشاری(1) | جمعه 16 دی 1390 |
| تولد شناسنامه ای | جمعه 9 دی 1390 |
| وابستگی به هدف | شنبه 3 دی 1390 |
| دوست داشتن خود | سه شنبه 22 آذر 1390 |
| ... | یکشنبه 13 آذر 1390 |
مردی كه چند پیاله بیشتر از ظرفیت خودش نوشیده بود از طبقه ی پنجم به خیابان پرت شد. به زودی جمعیت اطراف او را گرفت. سپس پلیسی آمد و راهش را از میان جمعیت باز كرد و پرسید: «این جا چه خبر است؟»
مرد مست گفت: «نمی دانم من هم تازه رسیده ام!»
این موقعیتی است كه شما در آن هستید كه از جای ناشناخته سقوط كرده اید، ابدأ نمی دانید از كجا آمده اید. اگر تو ندانی كه از كجا آمده ای، چگونه می توانی بدانی كه به كجا خواهی رفت؟ و با این وجود هنوز هم فكر می كنی كه زندگی مقصدی بزرگ دارد؛ هنوز هم می پنداری كه زندگی تو پرمعناست. تو خودت را فریب می دهی.و تو هر آنچه را كه برای دانستن مورد نیاز است داری، ولی از آن استفاده نمی كنی.
تو گیتار را داری ولی آن را نمی نوازی، پس موسیقی شنیده نمی شود. تو ظرفیت هشیار شدن را كه بتواند اسرار از كجا آمدن و به كجا رفتن و ماهیت اصلی تو را برملا كند داری، ولی آن را نكاویده ای؛ این نخستین كاری است كه هر انسان هوشمندی خواهد كرد.
تمثیل روان شناسی
پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب كند. چهار اندیشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یك جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی كه آن جدول را حل نكنید نخواهید توانست قفل را باز كنید. اگر بتوانید مسئله را حل كنید می توانید در را باز كنید و بیرون بیایید».
پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند. نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و كاری نمی كرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول كار بودند. آنان حتی ندیدند كه چه اتفاقی افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.
وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنید. آزمون پایان یافته. من نخست وزیرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او كاری نمی كرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»
مرد گفت: «مسئله ای در كار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نكته ی اساسی این بود كه آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای كه این احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟ نخستین چیزی كه هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است كه آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل كرد؟ اگر سعی كنی آن را حل كنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛ هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم كه ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است».
پادشاه گفت: «آری، كلك در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه یكی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن كردید؛ در همین جا نكته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن كار می كردید نمی توانستید آن را حل كنید. این مرد، می داند كه چگونه در یك موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».
شاد باشین 